ads
adsads


مروری بر گذشته

پیامک طنز و سرکاری ماه رمضان (7) اس ام اس جدید تبریک حلول ماه رمضان متن های ادبی جذاب درباره ماه رمضان اشعار زیبا ویژه ماه مبارک رمضان (7) عکس های باحال هنرمندان ایرانی در اینستاگرام (210) آخرین وضعیت زن تبریزی قربانی اسیدپاشی + تصاویر درگذشت گوینده خبر قاسم افشار+علت فوت قاسم افشار دختر کره ای با بیش از 200 خواستگار! +عکس واکنش قهرمان زیبایی اندام زنان به مرد مزاحم + عکس عکس های پدر و مادر خوشتیپ الهام حمیدی ازدواج مجدد مهسا ملک مجری زن تلویزیون+ عکس تیپ خفن هدی زین العابدین به عنوان مدل تبلیغاتی بدنیا آمدن فرزند بازیگر زن زیبا بروفه + عکس استفاده از طب سنتی برای درمان شوره سر عکس جدید شیلا خداداد و همسرش در نمایشگاه کتاب عکس های جذاب لیلا بلوکات بعنوان مدل عکاسی فیس بوک هم بزودی بلاک چین می شود! روش هایی برای عمیق تر کردن رابطه زناشویی با همسرتان بهاره رهنما همراه بادیگاردش در نمایشگاه کتاب! +عکس دختران فوتسالیست ایرانی قهرمان آسیا شدند

عکس

بیوگرافی هنرمندان

عجایب اسرار آمیز جهان

مطالب گوناگون

  • جذاب
  • دیدنی
  • دنیای مد
  • مطالب طنز
  • سلامت
  • عکس
  • بیوگرافی هنرمندان
  • عجایب
  • گوناگون

قصه ی گردش لاك پشت ها

0.506212001374834961 jazzaab ir قصه ی گردش لاك پشت ها

 قصه ی گردش لاك پشت ها  

یكی بود یكی نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصمیم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بیشه ای كه كمی دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند .

وسایلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از یك هفته به آن بیشه قشنگ رسیدند .

سبدهایشان را باز كردند و سفره را چیدند ولی یكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتی گفت : یادم رفت درقوطی بازكن را بیاورم .

پدر لاك پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بیاور .


پسرك
اول قبول نكرد ، ولی پدر برایش توضیح داد كه ما بدون دربازكن نمی توانیم قوطی ها را باز كنیم و چیزی بخوریم و صبر می كنیم تا تو برگردی . ما به تو قول می دهیم.

پسرك با ناراحتی به راه افتاد

 

 

 

0.666012001374834961 jazzaab ir قصه ی گردش لاك پشت ها

 

 

 

سه روزگذشت ، آنها خیلی گرسنه بود . ولی چون قول داده بودند ، باز هم انتظار كشیدند .

یك هفته گذشت ، مادر به پدر گفت : می خواهی چیزی بخوریم ، او كه نخواهد فهمید .

پدر گفت : نه ما قول داده ایم و باید صبر كنیم .

خلاصه سه هفته گذشت . مادر گفت : چرا دیر كرده باید تا حالا می رسید .

 

 

 

0.716466001374834961 jazzaab ir قصه ی گردش لاك پشت ها

 

 

پدر گفت : آره حق با شماست ، بهتر است تا او برگردد ، لااقل میوه ای بخوریم .

 

آنها میوه ای بر داشتند اما قبل از اینكه بخورند صدایی به گوششان رسید كه گفت : آهان ! می دانستم تقلب می كنید .

 

این صدای بچه لاك پشت بود كه از پشت بوته ها بیرون آمد .

 

 

 

0.780332001374834961 jazzaab ir قصه ی گردش لاك پشت ها

و گفت : دیدید زیر قولتان زدید ؟ چه خوب شد كه نرفتم !

پربیننده ترین مطالب

ایستگاه طنز و شادی

فال و طالع بینی