ads
adsads


مروری بر گذشته

بیوگرافی هنرمندان

عجایب اسرار آمیز جهان

مطالب گوناگون

  • جذاب
  • دیدنی
  • دنیای مد
  • مطالب طنز
  • سلامت
  • عکس
  • بیوگرافی هنرمندان
  • عجایب
  • گوناگون

قصه كلاه فروش بیچاره

0.601787001374823657 jazzaab ir قصه كلاه فروش بیچاره

قصه كلاه فروش بیچاره

یكی بود و یكی نبود ، مردی از راه فروش كلاه زندگی می كرد . روزی شنید كه در یكی از شهرها، كلاه طرفداران زیادی دارد . برای همین با تمام سرمایه اش كلاه خرید و به طرف آن شهر راه افتاد .

روزهای زیادی گذشت تا به نزدیكی آن شهر رسید . جنگل با صفائی نزدیكی آن شهر بود و مرد خسته تصمیم گرفت كه آنجا استراحت كند كلاه فروش در خواب بود كه باصدایی بیدار شد با تعجب به اطرافش نگاه كرد و چشمش به كیسه كلاه ها افتاد كه درش باز شده بود و از كلاه ها خبری نبود مرد نگران شد دور و بر خود را نگاه كرد تا شاید كسی را ببینند ولی كسی را ندید . ناگهان صدائی از بالای سر خود شنید و سرش را بلند كرد و از تعجب دهانش باز ماند . چون كلاه های او بر سر میمونها بودند . مرد با ناراحتی سنگی به طرف میمونها پرت كرد و آنها هم با جیغ و هیاهو به شاخها های دیگر پریدند .

0.639931001374823657 jazzaab ir قصه كلاه فروش بیچاره

مرد كه از این اتفاق خسارت زیادی دیده بود نمی دانست چكار كند ، زیرا بالارفتن از درخت هم فایده نداشت چون میمونها فرار می كردند . ناراحت بود و به بخت بد خود نفرین فرستاد . پیرمردی از آنجا عبور می كرد ، مرد كلاه فروش را غمگین دید از او پرسید : گویا تو در اینجا غریبه ای ! برای چه اینقدر غمگین هستی . پیرمرد وقتی ماجرا را شنید به او گفت : چاره اینكار آسان است آیا تو كلاه دیگری داری ؟‌

مرد كلاه فروش ، كلاه خود را از سرش در آورد و به پیرمرد داد . پیرمرد كلاه را بر سرش گذاشت و مثل میمونها چندبار جیغ كشید و بعد كلاه را از سر برداشت و در هوا چرخاند و بعد آنرا بر زمین انداخت .

مرد كلاه فروش خیلی تعجب كرد ولی مدتی گذشت و میمونها نیز كار پیرمرد را تقلید كردند و كلاه را از سرشان به طرف زمین پرتاب كردند . كلاه فروش با خوشحالی كلاه ها را جمع كرد و از تدبیر و چاره اندیشی مناسب آن پیرمرد تشكر كرد . هدیه ای برای تشكر به پیرمرد داد و به راه خود ادامه داد .

پربیننده ترین مطالب

ایستگاه طنز و شادی

فال و طالع بینی